من قصه گوی عشقم
منم اون ابر دلتنگه زمستون !
براي ديدن تصوير بر روي ادامه مطلب كليك كنيد توماس براس : میان انسان و شرافت رشتۀ باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . گفتم: فروشيه؟ گفت: نه رفيقمه. گفتم: به سلامتي هرکس که رفيقشو نميفروشه! الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی . دریاب که می توانی الهی ، عمر خود به باد کردم و برتن خود بیداد کردم ؛ گفتی و فرمان نکردم ، درماندم و درمان نکردم . الهی عاجزو سرگردانم ؛ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم . الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آنچه خواستم که تو خواستی . الهی ، به بهشت و حور چه نازم ؛ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم . الهی در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشت های ما جز باران رحمت خود مبار . به لطف ، مارا دست گیر و به کرم، پای دار ، الهی حجاب ها از راه بردلر و ما را به ما وامگذار . مجموعه رسایل فارسی "خواجه عبدالله انصاری" دکتر علی شریعتی خدایا ، آتش مقدس « شک » را آن چنان در من بیفروز تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد. و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لب های یقینی ، شسته از هر غبار طلوع کند. . خدایا ، به هرکه دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است . و به هر که دوست تر می داری ، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! . خدایا ، به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم . و مردنی عطا کن ، که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ، اما آن چنان که تو دوست داری . « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ، از من پرسید برای چی زنده ای در حالی که در دلم زمزمه می کردم برای تو ، گفتم: از او پرسیدم که تو برای چی زنده ای گفت برای آن کسی که برای هیچ زنده است.........! قسم به نغمه باران بمان بهانه من بدون تو تپش آفتاب کم رنگ است به هر کجا روی هر زمان و هر لحظه دلم همیشه برای نگاه تو دلتنگ است
به گزارش پايگاه اينترنتي الرايه، شهروند مذكور تصويري نيز از برگ گلي كه نام پيامبر اسلام بر روي آن ديده مي شود ، به روزنامه پانوراما ارائه داده است.
رائد ابو مخ ، اين برگ را در گلستاني كه در آن مشغول به كار است ، پيدا كرده است

ادامه مطلب
اُرد بزرگ : آدمیانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند .
تنسون : خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد .
بزرگمهر : بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .
اُرد بزرگ : آب و هوا ، بر جهان بینی ، پبوندهای توده و اندیشه ما تاثیرگذار است .
سارتو : انسان همان جايى است كه تصميم مى گيرد باشد.
اُرد بزرگ : آرمان و خواسته خود را در گفتگوهای روزانه بررسی کنید اگر در آن پیشرفتی نمی بینید نیازی بر انجام آن نیز نخواهد بود . 
![]()

بخوان ما را
بخوان ما را
منم پروردکارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هدیه ات کردم
بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا خدایی مهمانم کن
که من چشان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من قسم بر نور هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید تو خواندن نمی دانی ؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
توغیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی ؟
و تو بی من چه داری هیچ ؟
بگو با ما چه کم داری عزیزم هیچ !!
هزارا ن کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید وگیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاتر از مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روز سختییت خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من هیچ آوردم ؟؟
که می ترساندنت از من ؟
رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشم ها یخیست آیا ، گفته ای دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو،جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان اغوش من باز است
برای درک اغوشم
شروع کن ،بک قدم با تو
تمام گام های مانده اش ،با من
| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |









